غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
647
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
اما بواسطه توجه چنگيز خان از توران بايران مهم نوعى ديگر گشت و فساد مزاج روزگار بمرتبهء انجاميد كه از سرحد اصلاح درگذشت ذكر شمهء از مآل حال شيخ مجد الدين بغدادى و بيان انطفاء شعلهء حيات او به آبيارى تيغ ستم و بيدادى كنيت شيخ مجد الدين ابو سعيد است و اسم شريفش شرف بن المؤيد بن محمد بن ابو الفتح و آن جناب بروايتى از بغداد بود و بقولى از بغدادك كه از جملهء قراى خوارزم است و شيخ مجد الدين در ايام جوانى بملازمت شيخ نجم الدين كبرى كه افضل مشايخ عصر بود رسيد و در سلك مريدان آنحضرت انتظام يافت و شيخ نجم الدين در اول حال او را به خدمت مستراح بازداشت والده شيخ مجد الدين كه از فن طبابت صاحب وقوف بود كس بملازمت شيخ نجم الدين فرستاده پيغام داد كه مجد الدين مردى نازكمزاج است و سر انجام مهمى كه به دو رجوع شده خالى از صعوبتى نيست اگر شيخ رخصت فرمايد من ده غلام ترك فرستم تا آنخدمت را بجاى آورند شيخ جوابداد كه چون تو از علم طب وقوف دارى عجب است كه اين سخن ميگوئى اگر پسر ترا تب صفراوى عارض شود و من دارو بغلام ترك دهم پسر تو چگونه صحت يابد و باندك زمانى شيخ مجد الدين را در ظل تربيت شيخ نجم الدين ترقى تمام دست داده روزى سكر به روى غلبه كرد روى بجمعى كه در گرد وى نشسته بودند آورده گفت ما بيضهء بط بوديم بر كنار دريا و شيخ نجم الدين مرغى بوده ما را در زير جناح تربيت گرفت تا از بيضه بيرون آمديم ما چون بچه بط بوديم به دريا در رفتيم و شيخ بر كنار ماند و اين معنى بر شيخ نجم الدين ظاهر گشته فرمود كه در دريا ميراد و شيخ مجد الدين سخن شيخ را شنيده بترسيد و چند روز انتظار كشيده در وقتى كه حال شيخ نجم الدين خوش بود طشتى پر آتش بر سروپاى برهنه بمجلس شيخ رفت و در كفشگاه بايستاد و شيخ نظر بر وى افكنده گفت چون بطريق درويشان عذر سخن پريشان ميخواهى ايمان بسلامت برى اما سرت برود در دريا و ما نيز در سر تو شويم و سرهاى سروران ملك خوارزم بر سر تو شود و عالم خراب گردد و باندك زمانى آنچه بر زبان شيخ نجم الدين گذشت واقع شد چنانچه از سياق كلام آينده ظاهر خواهد گشت نقلست كه شيخ مجد الدين در خوارزم بموعظهء خلايق مشغولى ميفرمود و مادر سلطان محمد كه ضعيفه جميله بود بمجلس وعظ شيخ ميرفت گاهگاه به خانه وى نيز تشريف ميفرمود بنابرآن جمعى از اهل حسد فرصت يافته در وقتى كه خوارزم شاه در غلواء مستى بود گفتند كه مادر تو بمذهب ابو حنيفه كوفى در حبالهء نكاح شيخ مجد الدين درآمده است شعلهء غضب سلطانى از استماع اين سخن سر كشيده فرمود كه همانشب شيخ مجد الدين را در جيحون انداختند و اينخبر بعرض شيخ نجم الدين رسيده زمانى نيك سر به سجده نهاد پس سر برآورده گفت كه از